X
تبلیغات
چه مهربانانه دوستم ندارد...
چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خداحافظ یعنی نذار برم

یعنی برم گردون وسرمو به سینت بچسبون وبگو خداحافظ و زهرمار

مگه میذارم که بری...

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1392ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

               گفت جبران میکنم گفتم کدام را؟

عمر رفته را؟

روی شکسته را؟

دل مرده اما تپیده را؟

حالا من هیچ جواب این تارموهای سفیدرا چه میدهی؟

نگاهی به سرم کرد و گفت چه پیر شده ای!!!

گفتم جبران میکنی؟

گفت کدام را؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1392ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

گاهی عمر طلف میشود

به پای یک احساس

گاهی احساس طلف میشود

به پای یک عمر

وچه عذابی میکشد

کسی که هم عمرش طلف میشود

هم احساسش

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1392ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

هرچی مهربون تر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن

هرچی صادق ترباشی بیشتر بهت شک میکنن

هر چی دلسوز تر باشی بیشتر دلتو میشکنن

هرچی قلبت رواسون تر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن

هرچی اروم تر باشی فکرمیکنن ادم ضعیف هستی

هرچی بیشتر به فکر مردم باشی بیشتر حقت رو میخورن

هرچی خودت رو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائل هستن

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

سلام به همه ی دوستای عزیزم که به وبلاگ من میان و برای من نظر میذارن.

  اومدم تا بگم ازتون خواهش میکنم وقتی واسم نظر میذارین یا اسم واقعیتون رو بذارید ویا آدرس ایمیل ویا وبلاگتون رو بدین.

اینجور بی نام ونشون من عذاب میکشم.اگه دوست دارید شناخته نشین مثل اون عزیزی که با اسمنامرداومده بود و نظر گذاشته بود یه نظر خصوصی بذارین ویااگه بازم دوست نداشتین یه نشونه بگید.ازتون خواهش میکنم.              

مثلا یه نفرو میشناسم که ممکنه دلش نخواد من بفهمم به وبم میاد ونظر میذاره.

همین جا ازش خواهش میکنم اگه به اینجا میاد فقط بنویسه سنگ مرجان همین واسم کافیه وبا تمام وجود ازش تشکر میکنم.

مرسی از لطف همتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

نبخشیدمت ولی فراموشت کردم...

          همیشه اینجوری از آدمای بی ارزش میگذرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

یه نفر از خداپرسید

                       توکه سرنوشت مارونوشتی پس چطور ارزو کنیم؟

خداگفت

          ممکنه داخل سرنوشتتون نوشته باشم.هرچه آرزو کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

اگه روزی خواستی بدونی چقدرثروتمندی پولهات رو نشمار

    قطره ای اشک بریز هرچند دستی که برای پاک کردن گونه ات جلو امد

          بدان تو انقدر ثروت داری...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1391ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

 

شاید برگردی،شاید نه.من چشم به راهم

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1391ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط مهشاد  | 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

دستاشو مشت کرده بود

پرسیدم توی مشتت چیه ؟

گفت : خودت نگاه کن .

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم ...

توی دستاش چیزی نبود !

گفتم چیزی نیست که ...

دستامو که توی دستاش بود فشرد

گفت : نبود ولی حالا هست

دستام گرم شد

و او لبخند زد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 


حادثه
 

چرادنیا پره از حادثه های وارونه

                 عاشق یکی میشی که عاشقی نمیدونه

            من به دنبال تو و

                              تودنبال کسی دیگه

  هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

 

 

اینجا همیشه شبه

همش بارون میاد و هوا دلگیره

همه جا سیاهه

انگار تا بحال هیچ رنگی وجود نداشته

همه مردم سیگار میکشن

همه مردم لباس مشکی پوشیدن

همشون صورتشون رو پشت ماسک قایم کردن

همه جا سکوت مطلقه

خنده به مردم قدغنه

اینجا هیچ تابلویی نیست

ومن

به پنجره های اتاقم روزنامه چسبوندم

در خونه رو قفل کردم

اتاقم به رنگ خاکستریه

تو خونه من هیچ آیینه ای وجود نداره

خونه من تاریکه و چراغ نداره

من اینجا تنها زندگی میکنم

 کنار خونه ام یه قبرستونه

اشباح اون قبرستون با ما زنده ها فرق دارن

اونا هر شب مهمونی میگیرن

سر و صداشون اذیتم میکنه

گاهی وقتا میان پیش من و ازم میخوان باهاشون برقصم

ولی من نمیدونم رقص چیه

خندیدن و شادی کردن از یادم رفته

فقط یه گوشه از اتاق میشینم و دفتر خاطراتم رو ورق میزنم

همه ورقه هاش سفیده

و آهنگ همیشگی رو زیر لب زمزمه میکنم

ای همه ی وجود من....  نبود تو نبود من.....

این دنیای منه

میبینی دنیای من با تو خیلی فاصله داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

 
او رفت تا برای همیشه من بی او و او بی من باشد...
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

من در آغوش تو ...

تو در آغوش من ...

به یک باره خیسی گونه ام را از اشکهایت احساس کردم

نا خود آگاه اشکهایم هم ساز با چشمانت شروع به باریدن می کنند

به آرامی در گوشت نجوا میکنم

چرا اینگونه از خود بیخودی، عشق من ؟

و چه بی ریا و صادقانه می گویی

از نگاه عاشقانه تو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 


چرا روزهایم رنگ تاریکی گرفتند؟

چرا شب هایم تنهای تنها می روند؟

چرا دیوار های اتاقم مرا سرزنش می کنند؟

چرا قلبم خالیست؟

چرا چشمانم نمناک؟

چرا دلم سیاه به تن دارد؟

چشمان خیسم به راه چه کسی چشم دوخته؟

لب های خشکم نام چه کسی را زمزمه می کند؟

دستان خالی ام به انتظار کدام دستانند؟

قلب شکسته ام چرا منتظر است؟

مهتاب آسمانم چرا روشن نیست؟

ستاره های آسمانم چرا با من قهرند؟

گل های باغچه چرا خشکیده اند؟

گنجشک ها چرا مرا نمی بینند؟

چرا صدای آواز گنجشک ها دیگر شنیده نمی شود؟

چرا سیاه به تن دارم؟

چرا قلبم درد می کند؟

چرا از درد می سوزم؟

چرا هنوز به انتظار می نشینم؟

چرا هنوز دوستش دارم؟

چرا از عشقش می سوزم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

هر چي تلخي بود امتحان کردم اما هيچي تلخ تر از نديدنت نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 


یکی بود یکی نبود

 

عاشقش بودم،عاشقم نبود.

 

وقتی عاشقم شدکه دیگه دیر شده بود

 

حالا میفهمم که چرا اول قصه ها میگن

 

یکی بود یکی نبود.

 

یکی بود یکی نبود،این داستان زندگی ماست

 

همیشه همین بوده،یکی بود یکی نبود......

 

برایم مبهم است که چرا در ازهان شرقی مان

 

با هم بودن و باهم ساختن نمیگنجد؟و

 

برای بودن یکی باید دیگری نباشد.

 

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این

 

گونه اغاز شود که

 

یکی بود دیگری هم بود......همه با هم

 

بودند.و ما اسیر این قصه کهنیم.

 

برای بودن یکی،یکی را نیست میکنیم،

 

از دارایی،از ابرو،از هستی،

 

انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

 

انگار که هیچ کس نمیداند جز ما

 

هیچ کس نمیفهمد جز ما.....

 

و خلاصه کلام اینکه

 

انکس که نمیداند و نمیفهمد ارزشی ندارد،

 

حتی برای زیستن و متاسفانه این هنری

 

است که ما ان را خوب اموخته ایم هنر

 

بودن یکی و نبودن دیگری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي ماند
حرفهايي كه مي توانست راهي به سوي عشق باشد
حرفهاي ناتمامي كه در كوچه هاي بن بست زندگي اسيرند
ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي كه چقدر زود دير شده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 



امشب دوباره یاد تو داغ دلم رو تازه کرد
نبودنت کنار من غمهامو بی اندازه کرد


هستم ولی نیستم هر لحظه کنارت
نیستم ولی هستم هر لحظه به یادت

 


تو رفته ای بی من تنها سفر کرده ای
من مانده ام که بی تو  شبم را سحر کنم
تو رفته ای که عشق از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 


مردم ديگه عاشقا رو هيچ جا با هم نمي كشن
مجنون و ليلا رو ميگن هرگز به هم نمي رسن


همه به هم دروغ مي گن آدما خيلي بد شدن
آدما بي وفايي رو اين روزا خوب بلد شدن


اما من و تو مي دونم هميشه با هم مي مونيم
من به تو ثابت مي كنم ما ميتونيم ما ميتونيم


قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه
به گوش دنيا ميرسه مجنون به ليلا ميرسه


مجنون به ليلا ميرسه قلبتو كلبه كن برام
جنونتو به رخ بكش من از تو رويامو مي خوام


به من نگو كه سرنوشت چه جوري بازي ميكنه
بذار كه افسانه بشيم اين منو راضي ميكنه


تو هموني كه مي تونه قصه ها رو عوض كنه
بذار كه آينده از اين به هم رسيدن حظ كنه


قطره به دريا ميرسه پاييز به يلدا ميرسه
 به گوش دنيا ميرسه مجنون به ليلا ميرسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

سلام

راستش از یه موضوعی دارم آتیش میگیرم.

یه دوست عزیزی واسم نظر گذاشته بود که زندگی قشنگه ومن بد اونو جلوه میدم...

میخوام به این دوستم بگم احسان جون وقتی یه قشنگی از این دنیا دیدی

به منم نشون بده......

البته شاید دوستای دیگه با نظرش موافق باشن ولی.....

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

ميخوام اينجوري بميرم............................ميدوني؟

يه اتاق باشه گرم گرم...روشن روشن...تو باشي منم باشم...

كف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...

تو من بغل كني كه نترسم...كه سردم نشه...كه نلرزم...

اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار پاهاتم دراز كردي...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم...

با پاهات محكم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه كردي...

بهت ميگم چشماتو ميبندي؟              ميگي آره بعد چشماتو مي بندي

بهت ميگم برام قصه ميگي ؟توگوشم...ميگي آره بعد شروع ميكني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن...

يه عالمه قصه طولاني و بلند كه هيچ وقت تموم نمي شن...مي دوني؟

ميخوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...

يه حركت سريع...يه ضربه عميق...بلدي كه...؟

ولي تو كه نميدوني ميخوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستي...نميبيني

خون فواره مي زنه...رو سنگاي سفيد دستم مي سوزه،لبم رو گاز ميگيرم

كه نگم آآآخ كه تو چشماتو باز نكني و منو نبيني... تو داري قصه ميگي...

من شلوارك پامه...دستمو ميزارم رو زانوم...خون مياد از دستم...

ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حركتش... حيف كه چشمات  بسته است و نمي توني ببيني

تو بغلم كردي مي بيني كه سرد شدم...محكم تر بغلم ميكني كه گرم بشم...

ميبيني نا منظم نفس ميكشم...

تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت...

ميبيني هر چي محكم تر بغلم ميكني سردتر ميشم...

ميبيني ديگه نفس نميكشم...چشماتو باز ميكني ميبيني من مردم

ميدوني؟

من ميترسم خودمو بكشم از  سرد شدن ... از تنهاي مردن...

از خون ديدن...وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم...

مردن خوب بود آروم آروم...

گريه نكن ديگه...

من كه ديگه نيستم چشماتو بوس كنم بگم خوشگل شدييااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي...

گريه نكن ديگه خوب؟دلم ميشكه؟

دل روح نازكه نشكونش خب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 



 

میگن هیچ عشقی تو دنیا

     مثل عشق اولی نیست

        میگذره یه عمری اما

           از خیالت رفتنی نیست

               داغ عشق هیچکی مثل

                 اون که پس میزنتت نیست

                     چه بده تنهاشی وقتی

                      هیچ کسی هم  قدمت نیست

 

چقده سخت بدونی

      اون که میخوایش نمیمونه

          که دلش یه جای دیگس و

            همه وجودش مال اونه

               چه بده برای اونکه

                  جون میدی غریبه باشی

                      بگی میخوام با تو باشم

                          بگه میخوام که نباشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

قیمت یه روز بارونی چنده؟

 یه بعدازظهر آفتابی رو چند می خری؟

 حاضری برای بو کردن یه بنفشه ی وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

 اگه نصف روز هم بشینی، به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی، بوته اش ازت پول بلیط نمی گیره.

 چرا وقتی رعد و برق میاد از زیر درخت فرار می کنی؟

آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد، این جوری فقط می خواد بگه منم هستم. فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقتا کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، دلت واسه نیم ساعت قدم زدن زیر بارون لک می زنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو، رو سر ما گریه می کنه؟ اونقدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه.

 هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه؟ ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟ بابت این کارش حقوق می گیره؟

 چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر اینکه زیر درخت بشینی و به آواز بلبل گوش بدی پول بلیت بدی؟

قشنگ ترین سمنونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی. قیمت بلیتش دل توئه.

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت. ولی اگه به خودت یه کم رخصت بدی، می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن، نه تنها رنگشون پاک نمیشه بلکه پر رنگ تر هم میشه.

تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟ و خیلی سوال های مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه.

اینو بدون که اگه یه روز فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانتون با خدا پول بدیم؟ یا باید چقدر بدیم که کاستی رو که از صدای بلبل تهیه کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیرد. اون وقت می فهمی چرا داری تو این دنیا نفس می کشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

تا اونجایی که یادم میاد همیشه حرف دلمو واسش روراست میزدم

            امکان نداشت من هر روز بهش نگم که دووووووووووووسش دارم

     ولی .....................

                بازم اعتراضی نمیکردم

                          ولی الان اعتراض دارم

الان ازش دلخورم با اینکه هیچ وقت ازش دلخور نبودم

        کاش یه بار گفته بود دوسم داره

             کاش دستای قشنگشو داخل دستای اون نمیدیدم

                   کاش فقط عشقش واسه من بود

                         کاش آغوش گرمشو واسم نگه میداشت........

                                    کاش......................

                  ولی خدایا من گناهی نکرده بودم که این تاوانش بود

                        هرگز یادم نمیاد..................

         

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

سلام

     خوبین؟

منم خوبم راستش دلم گرفته خییییییییلی دلم میخواد گریه کنم ولی...........

داشتم با خودم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که ای کاش اصلا به این دنیا نمیومدم

آخه خدایی کسی باید داخل این دنیا باشه که طاقت همه چیزو داشته باشه.....

         نمیدونم دل من کوچیکه یا گناه دنیا بزرگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

تا تو رفتی همه گفتند


که از دل برود هر که از دیده برفت


ودر آن لحظــــه ی ناباوری و غصـــه ی من خندیدند. . .


و تو ایـــــــ کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفاف


ماهی ســــــرخ تو زندست هنوز...


ودر این کلبه ی سرد. . . یادگار تو به جاست


و تو ای کاش می آمدی و می دیدی


"که از دل نرود هر که از دیده برفت".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...




شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !




تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!




تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛




هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !




برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد




و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد




تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!




متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم




از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مهشاد  | 

آخه به اینم میگن زندگی؟

           حالم بد شد اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه

 

واممممممممممممممممممممممممما فردا قراره یه اتفاق مهم واسم بیفته

      اینجور واستون بگم که دارم میمیرو و زنده میشم تا فردا بشه

                وای خدا یعنی فردا میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                   دوستم بهم میگه تا فردا سکته نکنی خیلی خوب میشه

                      فدای تو بشم که الان اومدی داخل وبلاگ من

                         تر خدا واسم دعا کنید همه چی طبق برنامه جلو بره

                               فدای همتون بشم که واسم دعا کردین

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مهشاد  |